|
قرو قاطی با طعم عشقولانه چی بگم که این وبلاگو توصیف کنم ..........؟؟؟؟...........
| ||
|
از امروز تصمیم گرفتم پسر مثبتی باشم و بی خیال شیطونی ، فوتبال ، ولگردی ، اینترنت ، رفیق بازی و ... بشم و مثه بچه آدم بچسبم به درسم !!! ایشالا امسال می خوام ارشد دانشگاه تهران قبول بشم!!! برام دعا کنین!!! ---------------------------------------------- امروز 3 دی -فقط 55 روز مونده تا ارشد اونجور که باید میخوندم نخوندم ولی باز نا امید نیستم
[ جمعه پانزدهم مهر 1390 ] [ 17:43 ] [ فرید ]
با عرض پوزش به حضور خانمهای محترم این فقط یه شوخیه Wife is like TV girlfriend is like MOBILE (Cell) زن مثل تلويزيونه دوست دختر مثل موبايل
At home watch TV go out bring MOBILE تو خونه تلويزيون تماشا ميكني وقتي ميري بيرون موبايلتو ميبري
No money, sell TV Got money change MOBILE وقتي پول نداشته باشي تلويزيون خونه ات رو ميفروشي وقتي پول بدست مياري گوشي موبايل رو عوض ميكني
Sometimes enjoy TV but most of the time play with MOBILE بعضي وقتها از تلويزيون لذت ميبري اما بيشتر اوقات با موبايل بازي ميكني
TV is free for life but MOBILE if you don't pay, the services will be terminated تلويزيون براي تمام عمرت مجانيه اما اگه قبض موبايل رو پرداخت نكني ارائه خدمات متوقف ميشه
TV is big, bulky and most of the time old! But MOBILE is cute, slim, curvy and very portable at any time تلويزيون بزرگ و گنده است و معمولا كهنه اما موبايل خوشگل و باريك و خوشدسته و هميشه ميشه همه جا با خودت ببريش
Operational cost for TV is often acceptable but for MOBILE is high and often demanding معمولا هزينه استفاده از تلويزيون منطقي و قابل قبوله اما هزينه استفاده از موبايل زياده و هميشه هم بدهكاري
TV got remote MOBILE don't have تلويزيون كنترل از راه دور داره اما موبايل نداره
Most important, MOBILE is two ways communication (talk and listen) but with TV you MUST listen to it (either you want to hear nagging or not) و مهمترين نكته اينكه موبايل وسيله ارتباطي دوطرفه است (صحبت كردن و گوش دادن ) اما فقط بايد به تلويزيون گوش بدي !چه بخواهي چه نخواهي
Last but not least! TV do not have virus, but MOBILE, yes, they do have VIRUS! و آخرين نكته اينكه تلويزيون ويروس نداره اما موبايل ..... --------------------------------------------- منبع : ---------------------------------------------- [ پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 ] [ 10:35 ] [ فرید ]
بالاخره دراكولاي رشتي كار خودشو كرد و بازومو نيش زد با اون جثه كوچيكش انقد زهر وارد كرده كه بازوم پاره پوره شده رتيل ميزد بهتر بود تا يه دراكولاي رشتي
[ دوشنبه هفدهم مرداد 1390 ] [ 15:1 ] [ فرید ]
پسرای دیروز با زغال واسه خودشون سیبیل میکشیدن تا شبیه باباشون بشن پسرای امروزی ابروشونو بر میدارن تا شبیه مامانشون بشنD: [ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 11:40 ] [ فرید ]
[ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ] [ 19:49 ] [ فرید ]
[ پنجشنبه پنجم اسفند 1389 ] [ 19:34 ] [ فرید ]
![]() ![]() ریاحی پور در بیست و نهمین شماره مجله رویش صفحه 71 در یادداشتی در رابطه با آلبوم احسان خواجه امیری عنوان کرد : آلبوم احسان را نمی شود زیر سوال برد و نقد و زیر سوال بردن مخصوص کارهای مزخرفی مثل کارهای چاوشی است ! ریاحی پور پیش تر ساسی مانکن را به عنوان پدیده موسیقی دانسته و اذعان داشته : هر وقت كه به آهنگ***های او گوش می***كنم تا یك ساعت حالم خوب است! یادداشت بابک ریاحی پور در مورد آلبوم " یه خاطره از فردا " احسان خواجه امیری :
بهتر از مزخرف هایی مثل چاوشی ! احسان در آلبومش سعی کرده که سبک های مختلفی را تجربه کند و به سلیقه های آدم های مختلف احترام بگذارد . یعنی نخواسته صرفا عاشقانه و اسلو بخواند تا خاطره ی تیتراژ های تلویزیونی اش را زنده نگه دارد . کلا نگاهم به این آلبوم ممتنع است . این آلبوم با تمام ضعف هایش , مثل همه کارهای احسان مورد توجه قرار خواهد گرفت و فروش خوبی داشته است . کارهای او یک فرمول کلی داشته اند که همیشه هم موفق بوده اند و این کار هم دنباله روی همان فرمول است . پس فرمولی را که تا به حال نتیجه مثبت داشته , از بیخ و بن نمی توان زیر سوال برد . نقد و زیر سوال بردن , مخصوص کارهای مزخرفی مثل کارهای چاوشی است ! کاری که از بالا تا پائینش ایراد است و می شود کامل و واضح در موردش نظر داد ! ولی احسان نه . من موافق نیستم که کلیت کارهایش را به صرف این آلبوم زیر سوال برد . بابک ریاحی پور - مجله رویش مهر 89 شماره 29 صفحه 71 باید تاسف خورد برای بابک ریاحی پور که ساسی مانکن را پدیده معرفی می کند و آهنگهایش او را آرام می کند و با چنین توهینی به محسن چاوشی قصد خود نمایی دارد باید تاسف خورد برای مجله رویش که با این جسارت چنین مطالبی را به چاپ می رساند ... ----------------------------------------------------------------------- مصاحبه ی جدید سیاوش قمیشی خواننده ی بزرگ و با سابقه ی موزیک پاپ ایران و خصوصا گوشه ای از سخنانش در رابطه با ستاره ی جوان موسیقی کشور یعنی محسن چاوشی به موضوع تامل برانگیز و قابل بحثی تبدیل شده است.این خواننده ی پر سابقه در ضمن مصاحبه اش با اشاره ای تلویحی به اظهار علاقه به همکاری هنری با محسن چاوشی عملا پاسخگوی بسیاری از شایعات و ابهامات چند سال اخیر یعنی از زمان ظهور پرفروغ چاوشی در وادی هنری ایران شد.این اظهار تمایل سیاوش(که در قدرت هنری و پشتکارش ذره ای تردید نیست) به همکاری با محسن نشان از لیاقت و پشتکار روزافزون چاوشی و به منزله ی مهرتاییدی بر قدرت و صلابت کاری و هنری وی بوده و این رشد خارق العاده مایه ی بسی افتخار برای همه ی هواداران حقیقی محسن چاوشیست.اظهارات این هنرمند باسابقه و بین المللی در باره چاوشی موضوع دیگری را نیز به خوبی آشکار می سازد و آن عدم تقلیدی بودن صدا و سبک محسن و نیز صحه نهادن و تاکید بر پشتکار و استعداد سرشار وی در کارش است.اما گفته های آقای قمیشی مبنی بر همکاری با محسن و استفاده از صدای وی به عنوان صدای دوم یا هارمونیک سبب ایجاد شبهاتی در ذهن برخی دوستان شده که در این باره نیز مطالبی را خدمت شما سروران یادآور می شویم...
[ سه شنبه دوازدهم بهمن 1389 ] [ 12:33 ] [ فرید ]
نرمافزار پیامرسان یک سرویس ارزش افزوده برای ارسال و دریافت پیامکهای فارسی با حجم بالاست. این سرویس برای استفاده مشترکانی ارائه شده است که امکان استفاده و تمایل کار کردن با این نرمافزار را داشته باشند. این سرویس ارتباط مستقيمی با تعرفه پيامک ندارد ولی استفاده از آن باعث میشود تا هزينههای ارسال پيامک فارسی کاربران کاهش یابد. کاربران با این نرمافزار میتوانند پیامکهای فارسی با حجم حدود ۲۰۰ کاراکتر را ارسال و دریافت کنند. بديهی است به دلايل فنی اين امر تنها در صورتی ممكن است كه دو طرف درگير، نرم افزار را نصب كرده باشند. اين در حالی است که در حالت عادی و بدون استفاده از اين نرمافزار، پيامکهای فارسی با حجم بيش از 70 کاراکتر به چندين پيامک شکسته شده و هزینه ارسال را بالا میبرند.
منبع: سایت همراه اول
[ پنجشنبه یازدهم شهریور 1389 ] [ 13:58 ] [ فرید ]
سبلان
(ترکی: ساوالان) نام کوهی است مرتفع در شمال غرب کشور ایران و در استان اردبیل.
سبلان سومین قله بلند ایران ( و به اعتقاد بعضیا دومین قله بلند ایران) و یک کوه آتشفشانی غیر فعال است. ارتفاع قله این کوه ۴۸۱۱ متر ( به اعتقاد بعضیا بیشتر) است و در بالای قله آن دریاچه کوچکی قرار دارد. و پیست اسکی معروف الوارس مورد توجه گردشگران میباشد.
کوهنوردی
صعود به قله سبلان از جبهه اصلی (شمالی) ساده بوده و کوهنوردان معمولی به راحتی صعود تابستانه را در چند ساعت (صبح تا ظهر) انجام میدهند. جبهه جنوبی سخت ترین راه صعود به این قله میباشد که از سنگهای بزرگ تشکیل شدهاست. پیست اسکی الوارس که یکی از مجهزترین پیستهای اسکی ایران است در این مسیر قرار دارد.
سبلان (ساوالان)
«سبلان» درآذربایجان سر به فلک کشیده و مقدسترین کوه ایران است. گفته میشود که مزار یکی از پیامبران در قله سبلان قرار دارد و بنا بر باورهای مردم، این مزار، مزار زردشت است. متون کهن فارسی هم به رابطه سبلان و زردشت اشاره دارند و آن جا را مکان نیایش و عبادت زردشت میدانند. ذکریای قزوینی مینویسد: «زردشت از شیز (شهری در کنار دریاچه چیچست ارومیه) به سبلان رفت و در آن جا عزلت اختیار کرد و کتابی موسوم به اوستا آورد.» مولف ناشناخته «هفت کشور»، مضمون بالا را به این صورت آوردهاست: «زردشت حکیم از آذربایجان بود و در کوه سبلان که کوهی مشهور باشد پانزده سال مجاور شد، زند و پازند بساخت و دعوت آغاز کرد.» «ویلیامز جکسن»
مولف کتاب «زردشت پیامبر ایران باستان» در سفرنامهاش مینویسد: «سبلان همان کوهی است که به گمان من آن را باید با کوه دو مصاحب مقدس مذکور در اوستا که در آن جا زردشت با اهورا مزدا راز و نیاز کرده یکی دانست.» شادروان «ابراهیم پور داوود» جایگاه سبلان را برای زردشتیان همانند کوه تور برای یهودیان میداند که در آن جا ده فرمان بر حضرت موسی نازل شد. در حدیث آمدهاست که از پیامبر پرسیدند سبلان چیست؟ فرمود: «کوهی است بین ارمینیه و آذربایجان و بر آن چشمهای است از چشمههای بهشت و در آن قبری است از قبرهای انبیا.»
سبلان؛ زیارتگاه
دکتر محمد میرشکرایی در مقاله «سبلان، کوه بزرگ و مقدسترین کوه ایران» مینویسد: «تا چند دهه پیش، بسیاری از مردم کوهپایه نشین سبلان با نیت زیارت راهی کوه میشدند و وقتی باز میگشتند، خویشان و همسایگان و آشنایان به دیدنشان میرفتند و زیارت قبولی میگفتند و گاهی هدیهای هم برای زایر از زیارت کوه آمده میبردند. رسم رفتن به دیدار کسانی که از سفرهای زیارتی بر میگردند در همه مناطق ایران معمول بودهاست و هنوز هم رواج دارد. وجود این رسم در مورد راهیان سبلان، بیانگر این است که سبلان در فرهنگ مردم محل با همه معنای کلمه، یک زیارتگاه است. نقل ساعدی در کتاب «خیاو» هم نشان از همین معنا دارد که میگوید چوپانان به کسانی که راهی بالای کوه هستند سفارش میکنند که پاک باشند و دریاچه را آلوده نکنند.» سبلان کوهی که از بهشت آمدهاست. مردم منطقه بر این باورند که سبلان یکی از هفت کوه بهشت است. در این باره روایتی دارند که: روزی روزگاری در جایی که امروز سبلان قرار گرفتهاست، شهری بود با مردمانی متجاوز و آلوده به گناه. خداوند برای آنها پیامبری فرستاد تا هدایتشان کند. اما آنها همچنان نافرمانی کردند. پس خداوند از فرشتگانش خواست که یکی از کوههای بهشت را روی شهر مردمان گناهگار قرار دهند. از میان کوههای بهشت، تنها سبلان داوطلب این کار شد. یکی از فرشتگان، سبلان را بر بالهای خویش قرار داد و به زمین آورد و در هنگامی که پیامبر با پیروانش برای عبادت از شهر خارج شده بودند، کوه را روی شهر قرار داد. میرشکرایی معتقد است: «این قصه با ساختاری کم و بیش همانند در تمام منطقه اطراف سبلان روایت میشود. بنابر یکی از روایتها، مردمانی که در این شهر زندگی میکردند از قوم لوت بودند و فرشتهای که کوه را بر بال خود به زمین آورد «جبرئیل» بود. در این روایت رد پای تغییرات دوره اسلامی به روشنی پیداست.»
سبلان کوه مقدس
میرشکرایی معتقد است که: تقدس یک امر فرهنگی است و تقدس یک کوه دو سبب اصلی متمایز اما در پیوند با یکدیگر دارد: نخست وجود مزارهای مقدس، زیارت گاهها و پیکرههای مقدس و دوم، وجود باورهای کهن و اعتقادات دینی درباره عوارض طبیعی در بخشهایی از کوه و یا درباره تمامی و کلیت آن. او میگوید:«آثار دست ساز انسانی پیرامون سبلان، مثل امامزادهها، زیارتگاهها، برجها و قلعهها و سه سنگ نبشته یکی مربوط به دوره اورارتویی در نزدیکی سراب، یکی به خط پهلوی در نزدیکی مشکین شهر و یک چارتاقی (آتشکده) سنگی مربوط به دوره ساسانی در شهرها و روستاهای اطراف سبلان قرار دارند. در برابر، بسیاری قصهها، باورها، اعتقادات و رسوم درباره سبلان و قسمتهای مختلف آن همچون قلهها، صخرهها و سنگها در خاطر کوهپایه نشینان و عشایر سبلان باقی ماندهاست. از این رو سبلان در گروه دوم از طبقهبندی کوههای مقدس قرار میگیرد.»
سوگند به سبلان
میگویند یکی از نشانههای تقدس سبلان سوگند به آن است، نام سبلان هنوز یکی از مهمترین سوگندهای ساکنان اطراف کوه و عشایر کوچنده شاهسون به شمار میآید. سوگند را به عنوان «سولطان ساولان» یاد میکنند چرا که کوه بدین نام شناخته میشود. اهالی باور دارند که وقتی نام سبلان برده میشود به ویژه وقتی به آن سوگند یاد میکنند، مار از شکارش دست میکشد.
سلطان سبلان قله «سلطان» یا «سبلان» که همه کوه نیز به همین نام نامیده میشود بلندترین قله سبلان است و بیشتر باورها به این قله مربوط میشود. در کنار قله دریاچهای به همین نام قرار دارد. به قول غلامحسین ساعدی: «چون چشمی باز، همیشه بینهایت آسمان را مینگرد و زایران مومن وقتی به بالای سبلان میرسند به دریاچه سجده میبرند.» دریاچه بیشتر ماههای سال پوشیده از یخ است. میگویند هنگام باز شدن یخها، گرداب عظیمی در آن پدید میآید که هر آنچه را در دریاچه وجود دارد به ژرفای تاریک و ناپیدای آن میکشاند. مردم روایتی دارند از درویشی که عصایش در این گرداب میافتد و سالها بعد آن را در کربلا در دست کسی میبیند. او میگوید که عصا را از آب فرات گرفتهاست. درویش نشان مهری در زیر آن را میدهد و عصایش را میگیرد. ایران درباره جریان آبهای زیرزمینی نیز وجود دارد. اما در اینجا نکته قابل توجه، تقدس هر دو مکان دریاچه سبلان و شهر کربلاست.
باورهای مردمی
میگویند بر چکاد بلند سبلان، هر سپیده دم بانک خروسی با سر زدن سپیده به گوش میرسد و همزمان با آن سه چشمه کوچک آشکار میشود، یکی زعفرانی رنگ، یکی شیری رنگ و دیگری به رنگ آب. اولی از شربت شیرینتر، دومی از شیر گواراتر و سومی از اشک زلالتر. اما این چشمهها جز به چشم پاکان نمیآیند. میگویند در ساحل دریاچه، حضرت سلیمان، جام یاقوت بزرگی را با زنجیر بستهاست. این جام را اگر خوب نگاه کنی در کف دریاچه میبینی و اگر دلی پاک و اعتقادی کامل داشته باشی جام به سطح آب میآید و میتوانی از آن آب زندگانی بنوشی و کسانی را که طمع در ربودن آن کنند با خود به قعر دریاچه میکشاند. بنابراین ویژگی بیمرگی و عصاره جاودانگی نیز بر عناصر تقدس سبلان افزوده میشود. دومین قله سبلان «حرم» نام دارد که یک صخره پر شیب است. در ایرن «حرم» به معنای مکان زیارتی است. بنابراین، نام حرم به خودی خود نشان از تقدس و حرمت دارد. مردم بر این باورند که قله حرم ویژه زنان است و مردان اجازه نزدیک شدن به آن یا بالا رفتن از آن را ندارند. حتی زنان باردار به سبب این که شاید فرزند پسر در شکم داشته باشند نباید به آن نزدیک شوند. روشن است. اما برای این که چراغ را ببینی باید دلی پاک داشته باشی. میگویند در جناغ حرم سنگنبشتهای از دوره بابک وجود دارد که روی آن نوشتهاست:«به اندازه شنها و سنگهای سبلان در این جا از سپاهیان خلیفه کشتیم.»
میگویند روزی که برفهای ساوالان آب شود، قیامت در خواهد گرفت.
منبع:ویکی پدیا
دریاچه ی بالای قله ی سبلان
سنگ عقاب سبلان
قلههای هرم داغ و کسری داغ از فراز سبلان ![]()
نماهای دیگری از دریاچه زیبای سبلان
تو پستای بعدیم چند تا خاطره تعریف میکنم البته اگه عمرم به دنیا باشه [ جمعه پنجم شهریور 1389 ] [ 18:55 ] [ فرید ]
با توجه به اینکه آهنگ وبلاگ تکراری شده و دیگه داره رو اعصاب آدم را میره
می خوام آهنگ وبو عوض کنم و ۱۵ تا آهنگ گلچین کردم که هرکدومو خواستین
اول دانلود کنین و گوش بدین و هرکدوم که خوب بود ،بگین تا برا وب بذارم
ججم آهنگ ها خیلی کمه و کلا ۱۰ مگا بایت نمیشه
۱۵ آهنگ = ۹ مگا بایت
۱. بازار خرمشهر --- محسن چاوشی (این آهنگو چاوشی بندری خونده)
http://farid2.persiangig.com/audio/1%20-%20bazar%20khorramshahr%20(01).wma
۲. شانس --- احسان خواجه امیری
http://farid2.persiangig.com/audio/04%20-%20Track%204.wma
۳. رمیکس دوقوش (خواننده صاحب نام اهل ترکیه) و محسن یگانه
۴. عربی (نوال الزغبی)
http://farid2.persiangig.com/audio/Arabi.wma
۵. تو نزدیکی --- بهنام صفوی ، علی اصحابی و فرزاد فرزین
۶. شانس --- فرزاد فرزین
http://farid2.persiangig.com/audio/Farzad%20Farzin%20-%20Chance%20-%2005.%20Chance.wma
۷. دانشگاه --- یکی که صداش شبیه محسن چاوشیه (خودمم نمیدونم کیه)
http://farid2.persiangig.com/audio/M.ch.daneshgah.wma
۸. کنسل --- مجید خراطها
http://farid2.persiangig.com/audio/Majid%20Kharat,ha%20-%2001%20-%20CANCEL.wma
۹. بگو جونتم --- محمد یاوری
http://farid2.persiangig.com/audio/Mohammad%20Yavari%20-%20Begoo%20Joonetam.wma
۱۰. شیرین و فرهاد --- شادمهر عقیلی
http://farid2.persiangig.com/audio/Shadmehr%20Aghili%20-%20Shirin%20Va%20Farhad.wma
۱۱. آزادی --- شادمهر عقیلی
http://farid2.persiangig.com/audio/Shadmehr.Azadi.wma
۱۲. باور نکردی --- فک کنم بیژن مرتضوی باشه
http://farid2.persiangig.com/audio/bavar%20nakardi,,m.wma
۱۳. دروغ --- همایون (امین حبیبی)
http://farid2.persiangig.com/audio/homayon_Doroogh.wma
۱۴. تو --- همایون (امین حبیبی)
http://farid2.persiangig.com/audio/homayon_To.wma
۱۵. سرمو برد --- پارسا چیلیک
http://farid2.persiangig.com/audio/saramo%20bord.wma
لطفا آهنگ وب رو انتخاب کنید [ دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389 ] [ 15:28 ] [ فرید ]
کاری نکنیم تا شادیهای لحظه ایمون باعث غصه های
دائمی دیگران و حسرت و پشیمانی همیشگی
خودمان شود.
پیشاپیش عید نوروز بر همگان مبارک باد [ سه شنبه بیست و پنجم اسفند 1388 ] [ 15:13 ] [ فرید ]
با دیدن این عکس متوجه میشین که نباید به چشم خودتونم اعتماد کنین
اینم یه آگهی از یه خانم زحمتکشه خونه س
اینم یه نوع آگهی برا استخدام
[ سه شنبه بیستم بهمن 1388 ] [ 16:47 ] [ فرید ]
فعلا حسش نیست
بعدا میگم
این پایین یه آهنگ ترکی زیباست که هرکی دانلود نکنه ضرر کرده
http://farid2.persiangig.com/TRACK_01.wma
[ یکشنبه هجدهم بهمن 1388 ] [ 16:6 ] [ فرید ]
V wL;> VLL;>56 VLL;>56 V4 V6 +<(@8L;>53 V-=(> VLz6L;>tN0[0kv V3 V3 VL VL VL VL V63;6L;>"6 VL5@DL;>4 VL5@DL;>L7 3kfs VL5@DL;>+- Wkfv VL
[ چهارشنبه نهم دی 1388 ] [ 0:29 ] [ فرید ]
سلام بر جیگگگگگگگگگران و دوستان عزیزم نمی دونم چرا این روزا دلم برا دوستان قدیمیم تنگ شده مخصوصا برا احد جونم که چن وقته ندیدمش و خیلی دلم براش تنگ شده داداش احدو بخاطر اینکه شاعره( خودمم یه دستی تو این رشته دارم و بعضا یه خذعولاتی رو سرهم می کنم) و هیچ وقت برا دوستاش کلاس نمیذاره و همیشه خاکی و مهربونه (مهندسم هس میذارم اینجا ، البته با اجازه خودش (بعدا اجازشو میگیرم
عشق شوری در سرِ ما می نهد
هر چه ناممکن نماید از سرش وا می نهد
اشک را شادی و شادی غم کند
خویش را در هر دلی جا می دهد
خویش را بی خویش و دیگر خود کند
در زمین و آسمان پا می نهد
عشق آتش را گلستان می کند
نا کسان را حكم رسوا می دهد
عشق فانی را بقایش می کند
خفتگان را بانگ سر پا می دهد
گفتمش پیری که معنا کن تو عشق
گفت اکسیری که گرما می دهد
شعله اش از درد عاشق سوزناک
درد و درمان هر دو یکجا می دهد
پ ۱: احد جون هر چی زنگ میزنم گوشیت یا خاموشه یا در دسترس نیس پ۲: چون تو رو دوست دارم شعرتو از وبت کش رفتم وگرنه منو چه به سرقت ادبی و ازین حرفا [ جمعه سیزدهم آذر 1388 ] [ 23:7 ] [ فرید ]
امروز بعد از چن هزار سال که آپ نکرده بودم، می خوام یه آپ طولانی بکنم تا روی بعضیا که هی می گفتن چرا آپ نمی کنی کم شه
تو آپ قبلیم نسل سگ بالدار و ماهی دوپا و گوزن دریایی منقرض شده بود و الان فک کنم نسل فریدها هم منقرض شده و تنها من ازین نسل باقی موندم ، بقیه فریدها یا منقرض شدن و خبر ندارن یا تو توهمن و فک می کنن زنده ن. الان احساس خوش صدایی بهم دست داده و تا هیشکی نیومده می خوام یه دهن بخونم و کار و کاسبی این خواننده ها رو بهم بزنم آپ امروزم یه خاطره س از دوران راهنمایی که چن روز پیش با دیدن مدرسه راهنمایی اون دوران و تداعی خاطرات ، تصمیم گرفتم که این آپمو به یه خاطره از اون دوران اختصاص بدم.
7-8سال پیش که تازه دوران ابتدایی رو تموم و وارد دوره راهنمایی شده بودم ; مث همه که از سال پنجم به سال هفتم می رن – اما نمی دونم چرا منو تو سال ششم ثبت نام نکردن و تحصیل تو اون رده مث یه عقده تو دلم موند. من تو دوره ابتدایی خیلی شلوغ و غیر قابل کنترل بودم یه ماه اول هنوز یخم آب نشده بود و فقط 20 روز از مدرسه جیم شده بودم ولی بعد اون یک ماه کم کم خرابکاریمو شروع کردم . یه چیزی که منو به فرار از مدرسه تحریک می کرد، رفتن به مغازه روبروی مدرسه و سرگرم شدن به بازی های آتاری و فوتبالدستی و رسیدن به شکم مبارک بود. هر فرار من هم با اتفاقاتی که بوجود میومد به یک جنجال تبدیل می شد ; نمی دونم چرا اونروزا معلما و مدیرا نسبت به فرارم آلرژی و حساسیت داشتن. تو این پست قصد دارم یکی از ماجراهای اون دوره رو براتون شرح دهم - کدومشو بگم؟؟؟ آهان!!!!!! یادم اومد کدومشو بگم سال اول راهنمایی تو درس هنر یه معلمی داشتیم که به هنر خیلی اهمیت می داد ، این اقا اونقد به درس هنر حساس بود که بعضا برای هنر فرمول و محاسبات و ازین حرفا می نوشت خیلی هم سخت گیر بود و بالاترین نمره ای که به دانش آموزا می داد نمره 17 بود – منم که تو همه درسام 20 بودم ، گرفتن نمره 17 تو درس هنر یه جور حالگیری و ضایعینگ بازی بود. راه های زیادی برای رهایی از این حالگیری امتحان کردم و بالاخره اتفاقی تونستم قلق معلمو بدست بیارم - ازاون به بعد همه نمره های درس هنرم 20 شد و همه بچه ها انگشت به دهن مونده بودن که چه جوری تونستم ازین معلم نمره 20 رو بگیرم. داستان ازین قرار بود که یه روز وقتی اومدم کلاس ، دیدم که ای دل غافل ، نقاشی امروز نکشیدم ، دستپاچه شدم و در عرض ایکی ثانیه یه نقاشی از رو کتاب کشیدم که خیلی اجق وجق و درهم برهم بود، برای اینکه معلم منو بخاطر این افتضاحم بیرون نکنه ، زیر نقاشی نوشتم : با تشکر فراوان از استاد بزرگوار و عزیزم ، استاد میرمحمدی ( امیدوارم اگه زنده باشه زندگی کنه وقتی رفتم نقاشیمو نشون بدم خیلی استرس داشتم ولی اون یه خط پایینی و چاپلوسی من کار خودشو کرده و با کمال تعجب دیدم که به اون نقاشی مزخرف، نمره 20 داده بود. از اون روز به بعد همه نقاشی هامو تو کلاس می کشیدم و نمره 20 می گرفتم. این معلم هنر چشاش خیلی ضعیف بود و بندرت قیافه ادما رو درست تشخیص می داد ، منم که خیلی بچه پررویی بودم یه روز بشوخی ازش خواستم که یه نقاشی از من بکشه و اونم جدی گرفت و قبول کرد. خلاصه تو کلاس درس ،در حالی که بچه ها منو دوره کرده بودن و معلم داشت نقاشیمو می کشید ، یهو دیدم یکی از حیاط مدرسه منو صدا می کنه ، سرمو بطرف صدا برگردوندم و دیدم که داییمه (داییم اون موقع سال سوم راهنمایی بود و 2 سال از من بزرگتر بود) و از پنجره کلاس هی میگه : فرید یه یارمون کمه ، زود باش بیا بیرون فوتبال بازی کنیم. منم که قبلا به بهانه های مختلف مث آب خوردن و دستشویی و سردرد و ... معلمو می پیچوندم و می رفتم فوتبال بازی می کردم این دفعه تو شرایط بدی بودم و نمی تونستم جیم شم. بالاخره بعد از کلی فکر کردن بالاخره دلو زدم به دریا و یکی از بچه ها رو که بی شباهت به من نبود رو جای خودم گذاشتم و معلم معلم با چشای ضعیفش متوجه نشد و هی به اون یه نفر می گفت: فرید چرا انقد تکون می خوری؟؟؟؟ بچه های دیگه هم دور معلم و اون دوستم حلقه زده بودن و فرصت مناسبی برای رسیدن به هدف والایم بوجود اومده بود اما وقتی خواستم از کلاس جیم شم دیدم که ناظم و مدیر مدرسه عین نکیر و منکر تو سالن ایستادن و همه رو سوال پیچ می کنن . همه نقشه هام برآب شده بود و وقتی می خواستم بشینم رو نیمکت ، داییم اشاره کرد که فرید از پنجره بیا منم که منتظر این پیشنهاد بودم ، فورا از پنجره بیرون پریدم ولی از شانس بدم نمی دونم مدیر از کجا پیداش شد و منو در حین پرش دید. منم وقتی گند زدن خودم و نگاه متعجب مدیر که انگشت به دهان مونده بود رو دیدم پا گذاشتم به فرار و مدیر هم پشت سر من در تعقیب من بود. من بدو ، مدیر بدو ، من بدو ، مدیر خسته شو و ندو ، خلاصه مدیر تا دید منو نمی تونه بگیره منصرف شد و برگشت مدرسه. منم رفتم خونه و تا دیدم هیشکی نیست با خیال راحت شروع کردم به تماشای تلویزیون . همینطور که داشتم کیف می کردم تلفن زنگ زد ، وقتی گوشیو برداشتم دیدم که مدیره – صدامو کلفت کردم و خودمو جای دایی بزرگ و نداشتم جا زدم و کلی به فرید بد و بیراه گفتم و پیش مدیر چاپلوسی کردم . گفتم که مامان باباش شهرستانه و فردا خودم میام و باهاتون صحبت می کنم. اما مشکل اینجا بود که من یه دایی داشتم و اونم دوسال از من بزرگتر و تو همون مدرسه ای بود که من درس می خوندم . رفتم خونه بابابزرگم و منتظر موندم تا داییم بیاد ، وقتی داییم اومد کلی خندید و منم خندم گرفت و یه ساعتی خندیدیم – بعدش مشکلمو با داییم مطرح کردم و دایی قول داد تا یه نفرو پیدا کنه و فردا بیاد و این خرابکاری رو یه جورایی جبران کنه. داییم تو محله شون 200 تومان به یکی داده بود و اونو اورده بود تا خودشو دایی جا بزنه و منو از مهلکه نجات بده. وقتی باهم رفتیم اتاق مدیر ، دایی قلابیم کلی سرم داد کشید و از مدیر خواست که منو ببخشه و مدیر بعد از سخنرانی و نصیحت و پند منو بخشید اما از شانس بد من یکی از معلما که از دوستای بابام بود و خانواده مارو کم و بیش می شناخت مث اجل معلق یهو پیداش شد و به این دایی قلابیم مشکوک شد و ازش پرسید که فامیلیت چی بود آقای ؟؟؟؟؟ اونم که کپ کرده بود ، همه چیزو فاش کرد و شروع کرد به عجز و لابه – مدیرم گوششو گرفت و با تیپا انداختش بیرون منم مث همیشه فرارو به قرار ترجیح دادم و جیم شدم......................... داییمو بیرون دیدم و تا دیدمش شروع کردم به خندیدن و سرکار گذاشتن داییم دایی بهم گفت : دیوونه دایی قلابی لو رفت و باز داری می خندی منم بهش گفتم که از دایی 200تومانی بیش ازین انتظار نمی رفت ، تا اینو گفتم داییم اونقد خندید که داشت از خنده غش می کرد. اونروز داییم هم به مدرسه نرفت و دوتایی تو خونشون ماجرارو هی تعریف می کردیم و می خندیدم. فردا با بابام رفتم و بعد از کلی بد و بیراه شنیدن و تحمل پند و اندرز معلما و مدیر و ناظم و آبدارچی و ... و اظهار ندامت و پشیمونی از طرف من اما مدیر تا پرونده مو بیرون اورد یهو خشکش زد و چارچشمی منو نگا کرد. اخه من تو پروندم دو تا تعهد داشتم که یکیش مربوط به دعوا و کتک کاری بود و یکیشم بخاطر غیبت چن روزاول شروع مدرسه بود. هربارم با وساطت یکی از معلما قضیه حل شده بود و تعهدا یکیش با عنوان تعهد اخلاقی و یکیش باعنوان تعهد انظباطی ثبت شده بود و از طرفی چون من درسام خیلی خوب بود ، نمی تونستن این خرابکاریمو با نام تعهد درسی تو پروندم بنویسن. بالاخره ناظم یه ورقه رو برداشت و درشت نوشت که : فرار از مدرسه از راه پنجره و بعد زدش تو پرونده و قضیه تموم شد. حالا هروقت به اون مدرسه سرمی زنم ، مدیرا و معلما منو فراری صدام می زنه و به شوخی میگن : اگه به جای سریال فرار از زندان ، سریال فرار از مدرسه ی تو رو می ساختن، کارشون بیشتر می گرفت.
[ چهارشنبه یکم مهر 1388 ] [ 0:19 ] [ فرید ]
سلام دوستان و دشمنان عزیز
من و بر و بچ بنا به درخواست های متعدد رسمی و غیر رسمی از سوی افراد حقیقی و حقوقی و ...یه سایت کل را انداختیم که این پایینه:
میتونین برین و ببینین و ثبت نام کنین و نویسنده این سایت باشین
شرایط ثبت نام:
یک: دختر بودن یا پسر بودن (نرین بخاطر ثبت نام زنتونو طلاق بدین یا شوهرتونو ناکار کنین
دو: سه قطعه عکس ۳*۵ برای موارد خاص مث درج بر روی اعلامیه و سنگ قبر و ...
سه: داشتن شرایط سنی زیر ششصد سال و بالای ۱۸ روز ( کسانی که این شرایط سنی رو ندارن لطفا اصرار نفرمایند
چهار: داشتن سابقه دوسال کیفری با اشد مجازات
پنج: سابقه کتک خوردن از دوستان و آشنایان بخاطر دلایل نامعلوم
شش: وجود کفشای پاشنه بلند برا دخترا در موارد خاص لازم و ضروری میباشد
هفت: به همراه آوردن سوسک برای پسرا در موارد خاص اجباریست
هشت: داشتن ظرفیت بالای فکری و روحی به اندازه دو بشکه نفت یا سه گالن بنزین
نه: نفرات اول کنکور سراسری در اولویت هستن و نفرات آخر ارجح ترن
ده: شکستن شیشه همسایه در طول عمر مبارک حتی برای یک بار
یازده: بعد از گذراندن این مراحل ، مرحله دوم ثبت نام شروع میشود
********محل ثبت نام********* [ سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ] [ 21:58 ] [ فرید ]
سلام سلام صد تا سلام بالاخره با کامنتاتون شرمندم کردین و مجبورم کردین که دوباره بیام و آپ کنم نهههههههههههههههههه . شرمنده نفرمایین تو رو خدا گروه سرود و بر و بچو ببین که چی کردن امروز شادی بسه . ماه رمضونه و با زبون روزه و شکم گرسنه نمیشه بیش از این ترکوند حالا بریم سراغ آپ امروز:
تو یه هفته ای که تو یکی از روستاها بسر می بردم اونقد چیزای عجیب غریب دیدم که داشتم شاخ در می آوردم وقتی به روستا رسیدم پسرعموم اومد استقبال ، منم که ۷-۸ سال ندیده بودمش و سیمایی که ازش تو ذهنم داشتم یه پسر شلخته بود که موهاش عین جنگلای آمازون بهم ریخته و سر و صورتش خاکی و کثیف بود و آب دماغش دم به دیقه رو زمین می ریخت و هی بخاطر وضع نامناسبش کتک می خورد و تنبیه می شد ولی کسی که اومده بود یه پسر مثلا خوش تیپ بود که موهاش عین موهای جن دیده ها ، رو به بالا و سیخی شده بود و سر و صورتش رنگ و وارنگ و پف کرده بود که کلی رو صورتش زحمت کشیده بود طوریکه هی لب و لوچشو و موهاشو به رخ می کشید و بالا پایین می کرد و حالمو بهم می زد این پسره اومد جلو و طوری بغلم کرد که الانم استخونام درد می کنه ، منم که نشناخته بودمش گفتم: ببخشین ، شما کی باشین؟؟؟؟؟!!! تازه یادم اومد که ای بابا این داش برات خودمونه که هی بهش باروت ، باروت می گفتم و اونم از حرص منفجر میشد اونجا که بودم تغییر شکل خونه ها برام کمی غیرمنتظره بود و خونه های خشتی و گلی ۷ -۸ سال پیش الان کلا ناپدید شده بودن و خونه ها با کلاس تر شده بودن و بی کلاس ترین خونه ی روستا خونه های آجری بودن و مزیتی که این خونه ها داشتن، این بود که اثرهای ماندگاری توسط نخبگان روستا رو دیوار حک شده بود که برای مثال روی یکی از دیوار ها نوشته شده بود : دوستت دارم ام (شما لاتین بخونینش) از طرف ار (بازم لاتین بخونینش) سر و وضع افراد هم کلی تغییر کرده بود. قدیما پسرا اکثرا موهاشونو کچل می کردن و اونایی هم که موهاشون بلند بود اصلا وقتی برای شونه زدن و ژل مالوندن و .. نداشتن و فوق فوقش با تف زدن به دستاشون و مالیدن به سرشون ،موهاشونو مرتب می کردن ولی الان پسرا موهاشون عین خفتگان قبرستون سیخ شده بود و انگار یه نیروی جاذبه منفی موهاشونو بطرف بالا کشونده بود یا خبر شنیدن سقوط هواپیمای توپولوف یا لاغر اف اونارو به این روز و حال انداخته بود. دخترا هم از صبح علی اطلوع تا بوق سگ ، لب چشمه کشیک می دادن تا شاید یکی پیدا بشه که سوار بر الاغ سفید بیاد و اونا رو به خونه آرزوهاشون ببره قدیما اگه دختر برا آوردن آب راهی چشمه می شد، مادره می گفت: هی صغری (یا هر کی)... اگه تا دو دیقه دیگه اینجا نباشی ، میزنم قلم پاتو می شکنم، حواستو جمع کن - آسته برو و آسته بیا ، تو راه هم با کسی وراجی نکن. دختره هم ظرف ایکی ثانیه تند تند می رفت و بر می گشت ولی الان وقتی صغری خانوم صبح از خونه واسه آوردن آب خارج میشه در حالی که آب لوله کشی تو خونشون هست ، مادره بهش میگه: هی صغری ... جون مادرت شامو بیا خونه که امشب قراره کریم ماست بند و عیالش بیان - خدارو چه دیدی . شاید تو رو واسه پسرشون پسندیدن و بختت وا شد و از ترشیدگی خارج شدی. دختره هم با شنیدن این خبر خیلی ذوق می کنه و کم مونده از خوشحالی بال در بیاره هنوزم که هنوزه نفهمیدم با وجود لوله های آب در داخل هر خونه ، چرا اینقد سرچشمه ها شلوغه و بعضی از این پسرا که در آینده به جمع زن ذلیل ها اضافه خواهند شد (جای رضا خالی تفریحا هم کلا عوض شده بود و بچه هاد سوسول تر و نازک نارنجیتر شده بودن . طوری که با دیدن بچه های روستایی باید واسه بچه های شهری اسپند دود کرد .نمی دونم تو این چن سال چه بلایی سرشون اومده ۷-۸ سال پیش کوچکترین تفریح ما ، ترسوندن مار و انداختن خرچنگ تو یقه همدیگه و کندن دم مارمولک و .. بود ولی چن روز پیش که دم یه مارمولکو کندم و انداختم بغل یکی از این بچه ها ، طرف داشت از ترس سکته می کرد - خوب شد که خرچنگ تو یقش ننداختم وگرنه عین میت می افتاد رو زمین و حالا خر بیار و جنازه بار کن خوب شد که موبایل اختراع شد و بازی های موبایل آمار مرگ و میر تو روستاهای فعلی رو کاهش داده و دیگه لازم نیست به سمت مارمولک برن تا از ترس بمیرن و کلی بچه ها با شخصیت شدن پیشرفت گفتاری هم خیلی مححسوس بود. قدیما هر کاری می کردم نمی تونستم حالیشون کنم هنگام حرف زدن به جای (ها) بگن (بله) ولی الان همه از دم لس آنجلسی شدن و و (یس) و (او کی) و (وری نایس) و (یس آو کورس ) و ...ورد زبونشونه و خوب شد که زبان خارجم بدک نبود وگرنه اگه جلو اینا کم میاوردم منو بیچاره می کردن بحث ها هم کلا عوض شده بود و اون موقع مهمترین بحثی که می تونست پیش بیاد این بود که مثلا گاو مش حسن دوقلو زائیده و یا شوهر فرنگیز خانوم خیلی باسواد و با شخصیته و دیپلم داره ولی الان تا شروع به بحث می کنی حرف از مهریه آنجلینا و اندام جنیفر و انگشتری چند میلیون دلاری خریداری شده توسط بکهام برای همسرش و ... میشه و چیزای دیگه که می دونم حوصلشو ندارین و خودم اینارو براتون نوشتم تا چیزی گفته باشم وگرنه می دونم که خیلیاتون اینارو هم نمی خونین و فورا میرین قسمت نظر سنجی تا نظر بدین و خلاص شین ادامه مطلب [ سه شنبه سوم شهریور 1388 ] [ 12:30 ] [ فرید ]
سلام سلام سلام این آپم با بقیه آپام خیلی فرق داره و فرقشون از زمین تا زیر زمینه می خوام امروز یه آپ عشقی بکنم و دل همتونو بسوزونم هرچند که می دونم هیش کدومتون این قصه رو نمی خونین و الکی نظر می دین این آپو به هیشکی خبر نمی دم چون حالم زیاد خوب نیست قصه من از یه مجنونه ایه که عاشق یه مجنون بی وفا میشه و ... من چند ساعت پیش که داشتم از خیابونای اردبیل رد می شدم این عاشق دلسوخته رو دیدم و کمی باهاش صحبت کردم و خیلی دلم سوخت . الان از ماجرای عشقی این پیردختر، 30 سالی میگذره ولی هنوزآتش عشق در درون این عاشق خاموش نگشته و همچنان در غم یار، کوچه های اردبیل را یک به یک پشت سر می گذارد. نام این پیر دختر سورو هست و نام معشوق بی وفایش ایوب ماجرا این طوریه که ایوب یه سرباز معلم اردبیلی بوده که بنا به تعهد خدمتی که داشته به روستای الموت قزوین می ره و اونجا با دختر ساده روستایی به نام سورو آشنا می شه و اظهار عشق به اون می کنه و تو این دو سال هر روز دختر ساده روستایی به این جوان دلباخته تر می شه تا این که دوسال خدمت ایوب تمام می شه و آدرس خودش رو به سورو می ده تا نامه برایش بنویسه و مدتی این دو به نامه نگاری مشغول می شن تا اینکه سورو چند مدتی هیچ نامه ای از ایوب دریافت نمی کنه و نگران و آشفته روستای کوچک خود رو ترک گفته و عازم شهر اردبیل میشه تا یار خود رو ببینه - تو اردبیل یک به یک کوچه ها رو طی می کنه تا به آدرسی که ایوب بهش داده می رسه در خونه رو میزنه خانم جوونی درو باز می کنه و ازش می پرسه که با کی کار داری؟؟؟؟؟؟؟ سورو که دل تودلش نیست بهش میگه که با ایوب کار دارم خانومه رو به سورو می کنه و میگه : تو با شوهر من چیکار داری؟؟؟؟؟؟ انگار در آن لحظه آب جوش رو بر سر سورو می ریزن سورو از آن لحظه تا الان که حدود 30سال هست آواره کوچه و محله های اردبیل هست و از درد عشق دل هر عابری را به درد می آورد. من مطمئنم که یه روز قصه سورو بر سر زبانها خواهد افتاد و متاسفانه کشور ما کشور مرده پرستیه و ما بعد از مرگ افراد ، به یاد آنها می افتیم من خودم از نزدیک سورو رو دیدم واین قصه رو از زبان شاعر اردبیلی بنام عاصم اردبیلی که شعر بسیار زیبایی درباره ماجرای عشقی سورو بزبان ترکی گفته - شنیده ام و در ادامه مطلب شعر عاصم اردبیلی را میذارم که خیلی زیباست و قسمتهایی از شعرو خودم ترجمه می کنم تا بدونین چقد زیباست این شعر ادامه مطلب [ پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ] [ 18:45 ] [ فرید ]
سلام سلام سلام من اومدم دلم براتون یه ذره شده بود رضا کجایییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟ بیا استقبال دیگه بابا چه خبره اینجا حذف می کنم که می کنم فدای سرتون رضا چرا تظاهرات کردی و اصفهانو بهم ریختی باشه قبول وبمو دیگه حذف نمی کنم چرا می زنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از بس تو این ایام بلاگفا اومد و اصرار کرد و کفشامو لیسید تا وبمو حذف نکنم دیگه نیازی به واکس زدن به کفشامو احساس نمی کنم هرچند که من اکثرا کفش کتانی می پوشم شنیدم تو تهران هم بخاطر تصمیم من تظاهرات خیابانی و آشوب هایی مشاهده شده که بخاطر منافع ملی هم که شده از تصمیم خودم صرف نظر می کنم. ولی بین خودمون بمونه بخاطر تصمیم من هر چی که از دهنتون بیرون اومده گفتینااااااااااااااااااا: دیووووونه ، خل ، پسره ی بد ، بچه پررو ، روونی و ... دم همتون گرم
[ شنبه سوم مرداد 1388 ] [ 14:30 ] [ فرید ]
|
| |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||